تبليغاتX
امپراطور

مرد
روزهای تاریک را
در پس روشنایی ماه
در انتظار مسافر خویش نشسته است

ستارگان
این فرشتگان عرش
هنوز چشم در زمین دارند

مرد
خیره به کوه ها
پشت بر پشت زمین
نجوای ستارگان را می شنود
با خود می گوید:
این فرشتگان چیزی را از من مخفی کرده اند

ستارگانصبحدم
گهگاه پلک می زنند
تا نکند مرد
از راز چشم هایشان با خبر شود

اما دل ماه طاقت نمی آورد
او همه چیز را می گوید
صبحدم نزدیک است



امپراطور

 


تصویری زیبا در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط امپراطور در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت | لینک ثابت |
بهانه کرده ام تو را نشسته ام در انتظار         
                                                  غروب جمعه است و باز دو چشم تر، شما، بهار

همین غروب چمعه هاست وعده ی دیدار شما    
                                                      دوباره بسته ام به راه دو چشم خیره و خمار

ز غیبت و ز حاضری زده به شعر و شاعری                 
                                                       همان  گدا  که بسته  دل  به  قامت  بلند یار

نوشته ام که عاشقم برای آنکه عاشق است          
                                                    نوشته ام که خسته ام از این صدای بی هوار

به خوبها نظر کنی، سوال می کنم بگو              
                                                     چرا تو سر  نمی زنی به ما  بدان  بی قرار

نه یاد می کنی ز من نه می روی ز یاد من          
                                                     اگرچه  کوچک و بدم ، ولی نمی روم کنار

                                       

                                                                                                        کمیل صادق 

نوشته شده توسط امپراطور در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |

 

این سوالی است که ذهن هشیار هر لحظه از خود می پرسد. ما همیشه دنبال نشانه هایی می گردیم تا بفهمیم که کجاییم. < بدون این نشانه ها گم می شویم > این عقیده بسیاری از ماست. ما همیشه دنبال راه هایی می رویم که تابلوهای بیشتری داشته باشند! .این تابلو ها امین ما هستند. ما قرن هاست به این علائم دل خوش کرده ایم، اطمینان پیدا کرده ایم. آن جزئی از زندگی ما انسان ها شده اند و برای خیلی ها تمام زندگی. وقتی با تابلوی عبورممنوع روبرو می شویم با خود می گوییم که حتما چیزی هست که نباید به آن نزدیک شد. نمیدانیم چه چیزی!!! دوری از این خطر ها بخشی از زندگی ماست. خطر هایی که نمی دانیم چیست. چیزهایی که از خطرناک بودنشان مطمئن نیستیم. فقط نمی خواهیم اولین نفری باشیم که با این خطر روبرو می شود. یا شاید نمی خواهیم احمق قلمداد شویم! ما عادت کرده ایم که پشت خط بمانیم. اما نمی دانیم چرا؟!

سال ها پیش مردمان فنیقی به خدایانی اعتقاد داشتند. خدایانی که همه تابلو های شهر را ساخته بودند. کسی نمی خواست از تابلو ها تخطی کند. شاید به زندگی خو گرفته بودند و شاید به خاطر صلح، صلحی که این قوانین به ارمغان آورده بودند، قوانین خدایان.

گفته می شد که خدایان در کوهستان، در پشت کوه پنجم زندگی می کنند. جایی که کسی جرات نمی کرد به آنجا برود به خاطر ترس از غضب خدایان و همینطور ممانعت بزرگان شهر تا مبادا آرامش خدایان بهم بخورد.

و کسانی هم که بی توجه به اخطار ها به سوی کوه پنجم رهسپار شده اند دیگر باز نگشتند و این به ترس از خدایان دامن می زد. اما آن سوی کوه چه خبر بود!؟!؟!؟

برای رسیدن به آن کوه باید از چهار کوه عظیم، ترسناک، و خطرناک عبور می کردند. کوه اول چشم نام داشت. برای عبور از آن باید حواسشان را به همه چیز معطوف می کردند. همه چیز را خوب می دیدند. یک بی اعتنایی ساده به سقوط در دره های عمیق و تاریک منجر می شد. در این مسیر از کمک خبری نیست. هیچ راهنمایی برای گمشدگان وجود ندارد الا خودشان. هیچ کمکی برای آسیب دیدگان نیست الا خودشان. پس باید خوب می دیدند تا همه چیز را بشناسند. شناختی که برای عبور از کوه دوم نیاز بود. کوه شناخت. در مسیر این کوه بدون شناخت چیزهایی که وجود داشتن نمی شد راه های عبور را پیدا کرد. دیدن بدون شناخت دیگر بدرد نمی خورد. مثل یک نقاشی زیبا و نامفهوم که هیچ ارزش اندیشیدن را ندارد. با دیدن و شناخت از این کوه عبور می کردند تا به کوه بعدی برسند. کوه اندیشه. جایی که در آن هر چیزی دلیلی داشت و همه چیز با هم در ارتباط بود. بدون درک و فهمیدن روح این روابط در تنگنایی بس سردرگم کننده گرفتار می شدند. این جا عقل بود که به تکامل می رسید. شاید به خدایی نزدیک می شد! برای عبور از کوه باید روح همه چیز را درک می کردند. باید دید خداگرایانه می داشتند تا به کوه بعدی می رسیدند. کوه بعدی که عظمتش به بزرگی تمام هستی بود و هر کس از آن عبور می کرد دیگر بشر نبود. کوه چهارم. کوه عمل. قله انجام دادن تمام تمام چیزهایی که دیده بودندو شناخته بودند و فهمیدند که باید انجام شود. این کوه مثل سراشیبی تند و لغزنده ای بود که عبور از آن استقامت و زمان زیادی می طلبید و هر لحظه احتمال سقوط وجود داشت. شاید سالیان دراز طول می کشید تا تنها از یکی از گردنه های این کوه عبور کنند اما این انتخاب آن ها بود. و با عبور از آن به حساس ترین بخش مسیر می رسیدند. به کوه پنچم یعنی کوه خدایان.

کسانی که به اینجا می رسیدند از طاقت فرسا ترین مسیرها عبور کرده بودند. مسیر هایی که از توان انسانی خارج است. آن ها بزرگ شده بودند و می خواستند به سرزمین خدایان قدم بگذارند. آن ها کارهایی کرده بودند که انسان ها از آن عاجزند! حال به جایی رسیدند که باید در برابر خدا تعظیم کنند. آن ها دیگر خود را انسان نمی دانستند تا در برابر خدا تعظیم کنند. این سخت ترین دوراهی زندگیشان بود. یا باید بر می گشتند و یا باید عبور می کردند. چاره ی دیگری نبود. اگر از این کوه رد شوند آن ها هم به خدایان می پیوندند. این چیزی بود که تا اینجا فهمیده بودند ولی چطور می شد که خدا را قبول نداشت ولی به خدایی رسید!؟!؟

کسانی نفهمیدند و ناچار برگشتند و چون توانشان تحلیل رفته بود در همان کوه ها گرفتار شدند.

اما کسانی که روح این کوه را درک کردند و توانستند از آن عبور کنند به شهر خدایان راه یافتند و خود خدایی شدند قابل ستایش. حالا آن ها هم قوانین وضع می کردند. و شهری برای خود ساختند بی قانون چون همه خدا بودند و بی نیاز از راهنمایی!!!

آن ها هم روزی انسان بودند و تنها کاری که کردند این بود که وارد مسیر کوه پنجم شدند. این انتخاب آن ها بود.

در دنیای امروز ما نیز چنین است. برای رسیدن به اوج فقط کافی وارد مسیر شویم و تقلید و ریا دوری کنیم. برای خدایی کافیست خوب ببنیم، خوب بشناسیم، خوب درک کنیم، خوب عمل کنیم و همیشه به قدرتی لایزال و برتر توجه داشته باشیم که به ما نیرو حرکت ببخشد و بگوید که همیشه چیزی فراتر از این هم وجود دارد.

کافیست انتخاب کنیم. باید تصمیم بگیریم که می خواهیم نامحدود باشیم یا دیگران قوانین زندگی ما را بنویسند. تفکر و تصمیم گیری هرقدر هم که طول بکشد باز هم ارزشش را دارد زیرا هرچه باشد انسان فانیست و خدا باقی!!! بعضی ها تمام عمر را صرف این تصمیم می کنند و کسانی هم تنها در 30 دقیقه به اوج می رسند!!!

                                      

                                                                                              امپراطور

نوشته شده توسط امپراطور در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت | لینک ثابت |

دیروز
در کوچه های تو قدم میزدم
که باد قسم خورد تو را با خود از اینجا برده
باورم نشد

دیروز در پس کوچه هایتان گریه کردم
گریه ی مرا تنها باران دید
به خانه ی تان رسیدم
گواهی رفتنتان را بر در خانه ی تان دیدم

و دیروز داغ دلم تازه شد
تسلی بخش من جمله ی "ما را در غم خود شریک بدانید" بود
و همان دیروز شرکاء از من دور شدند

و همان دیروز...............
و همان دیروز...............

و امروز
اندوهبار،ناباورانه،غمگین،سرد
به کوچه ی تان،به پس کوچه یتان،به خانه ی تان،به گواهی رفتنتان

تنها نگاه میکنم

                                                                                        کمیل صادق

نوشته شده توسط امپراطور در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت | لینک ثابت |

britny

 
ذهن زیبای من در ادامه مطلب!
ادامه مطلب
نوشته شده توسط امپراطور در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت | لینک ثابت |
باد  آب  خاک  هوا  من
در جستجوی تو 
در قهقرای ظلمانی بی تو بودن
در پی وصال
در پی رسیدن
...

باد پر شتاب و زوزه کشان در پی تو از من گذشت
تو را ندید
آب خودش را به قصد خودکشی از بالای ابر پایین انداخت
خاک غمگین بود که چرا تو از جنس آن نیستی
و هوای هرجا که تو می رفتی عطرآگین می شد
هوا به استشمام هوای تو می نشست
...

و من ...
چه بگویم
کوچکتر از این حرف ها هستم

کمیل صادق

نوشته شده توسط امپراطور در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت | لینک ثابت |