بر روي سنگي کوبيدم
اکنون مي فهمم
هم چکش خودم بودم
هم ميخ
هم سنگ!!!!
/کافکا/
اي که مهجوري عشاق روا ميداري
عاشقان را ز بر خويش جدا ميداري
تشنه باديه را هم به زلالي درياب
به اميدي که در اين ره به خدا ميداري
دل ببردي و بحل کردمت اي جان ليکن
به از اين دار نگاهش که مرا ميداري
ساغر ما که حريفان دگر مينوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا ميداري
اي مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود ميبري و زحمت ما ميداري
تو به تقصير خود افتادي از اين در محروم
از که مينالي و فرياد چرا ميداري
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعي نابرده چه اميد عطا ميداري
ساقي بيا که يار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتيان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وين پير سالخورده جواني ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتي ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب
گويي که پسته تو سخن در شکر گرفت
بار غمي که خاطر ما خسته کرده بود
عيسي دمي خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد که بر مه و خور حسن ميفروخت
چون تو درآمدي پي کاري دگر گرفت
زين قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت
حافظ تو اين سخن ز که آموختي که بخت
تعويذ کرد شعر تو را و به زر گرفت
من در ان دام گه عشق عجب کاسب بی همتایم
که سراسیمه و عریان و دوان در پی یک طوفانم
امپراطور منم که رگ وخون تنم اوست,چرا,حيرانم
من كه در چشم نظر بازه دلم حيرانم ,دل دادم
دل دادم
آتش
آتشی در دل من هست که آبش ندهم
تا مرا پاک نسوزد به بادش ندهم
آخر از هر نفسش جان و تنم می سوزد
من عاشق به کجا جان به نگاهش ندهم!؟
امپراطور
به امید کسی یا چیزی
دست و پا می زنم و داد
تا که شاید
از دور کسی
جان بدهد
به تن خسته و بی خواب
من تنها
در میان دریا
که انگار سیاهش کردند
موج در پی موج می آید
تو چقدر زیبایی!
وقتی از تک تک ثانیه ها می گذرم
با خودم می گویم
تو چقدر زیبایی!
آسمان تو همیشه شب باد!
همچو زلفان پریشان و خروشانت
عشق در دل من می شکفد
چشم تو آه چه زیباست!
نور از آن چشمه ی شفاف و زلالش پیداست
و چو آینه ای از جنس بلور
تک تک ثانیه ها از پس آن منعکس است
خیره در چشم تو این بار سوالی دارم
تو چرا نور به قلبم دادی؟
من چرا در پی تو حیرانم؟
در دلم جنگ میان من و ماست!
من تو را می خواهم
تو ولی از دل من بی خبری
و نه تقصیر من است
تو مرا در عطش و بی خبری
رو به سوی عرش ایزد می بری
امپراطور
نه به یادم هستی
نیک می دانم لیک
در پس پنجره دردی خفته است
که تو را می جوید
و به ناگاه تنم می پوید!
آه...
نه جز این واژه توانستم گفت
با خدا می گویم
کاش این پنجره را بردارد
یا شبی!یا روزی!
بشکند سنگ نگاهت آن را
های!
ای تو که حتی نمی دانی چه کردی با من
لا اقل آرام تر
از در این خانه بگذر
طفلکی اینجا پریشان است
دروغی بیش نیست...
گر گفته از عشقت پشیمان است
آه
امپراطور
بیشتر ما یاد گرفته ایم که مدام در پی چیز بعدی و بعدی و بعدی باشیم و خود را متقاعد کرده ایم که شادی ما فقط در مقصد مطلوبمان قرار دارد. خودمان را در چرخه پایان ناپذیر خواستن و انتظار کشیدن گرفتار کرده ایم.
وقتی برای خوشحال بودن و برای تجربه خوشی و نشاط و موفقیت در انتظار " آن روز که ..." هستیم ، در توهمی زندگی میکنیم که موجب دلمردگی ما شده است و توان لذت بردن از زندگی کنونی را از ما میگیرد.
رؤیاها با رنگها و مزه های مختلف به سراغمان میآیند و بیشتر اوقات ما آنها را با هدف اشتباه میگیریم. "وقتی که عاقبت به ... برسم". "همین که این دوره ی ... بگذرد، رژیم میگیرم و به سلامتی ام توجه میکنم" و... این طرز فکر مارا دچار خشم و ناتوانی و نارضایتی مداوم میکند.
رؤیاهایمان سالهای پیاپی فریبمان میدهد و چشمانمان را می بندد و ما را در انجام تغییراتی که میخواهیم ناتوان میکند.
فقط زمانی نیروی متعالی کردن زندگیمان را در اختیار خواهیم گرفت که رؤیاهایی که ما را در آرزوی و انتظار تغییر وضعیت نگاه داشته اند آشکار کنیم.
از شما می خواهم که خوب نگاه کنید و ببینید منتظر چه هستید. کدام رؤیای "یک روز..." مدام شادی و رضایتتان را به تعویق می اندازد.
وقتی خوشحال خواهم بود که: این مقدار پول در بیاورم، به دانشگاه بروم، شغل خوبی پیدا کنم، به وزن دلخواهم برسم، بدهی هایم را بپردازم.
اگر یکی یا بعضی از این عبارات برایتان آشناست احتمالا در رؤیایی گرفتار شده اید که امکان نشاط و موفقیتی را که شایسته آن هستید از شما میگیرد.
برای آنکه فراسوی رؤیاهایتان بروید و واقعا زندگی رؤیایی خود را بیافرینید باید آنچیزی را که واقعا به دنبالش هستید آشکار کنید و ببینید که وقتی سرانجام به آرزوی خود برسید چه احساسی خواهید داشت.
اگر در آرزوی شهرت هستید میخواهم بگویم که در واقع شما به دنبال شهرت نیستید بلکه خواهان احساسی هستید که فکر میکنید شهرت به شما میدهد. با جواب دادن به این سؤال که "وقتی بینهایت مشهور شوم چه احساسی خواهم داشت؟" متوجه میشوید که واقعا خواستار چه هستید. شاید احساس ارزشمند بودن ، قدرتمند بودن ، مهم یا خاص بودن برایتان مطلوب است.
بسیاری را میشناسم که فکر میکنند اگر کمی پول بیشتر ، موفقیت یا شهرت یا هر چیز بیشتر دیگری داشته باشند خوشبختی را پیدا میکنند اما این یک خیال و یک توهم است!
اما چطور میتوان به شادی دست یافت؟ فقط کافیست که خیالاتمان را تشخیص دهیم و از خودمان بپرسیم: اگر این اتفاق رخ دهد چه احساسی به من دست خواهد داد؟ بعد روند بخشیدن آن احساس به خودمان را آغاز کنیم و آن گام به راستی زندگی ما را متحول میکند.
وقتی متعهد میشویم که به نیازهایمان رسیدگی کنیم و احساساتی را که آرزو داریم به خودمان ببخشیم معجزه حقیقی رخ میدهد و می بینیم که هر چیزی را که آرزومندش هستیم در دسترس ما قرار دارد ، آنگاه خواسته های ما واقعیتی میشود که میتوان مطالبه اش کرد البته به شرطی که حاضر باشیم کارهای لازم را انجام دهیم و مسؤلیت نیازهایمان را بپذیریم.
اقدام کنید و خیالات خودتان را بررسی کنید:
شرحی از زندگی خیالی موردنظرتان را که امیدوارید روزی به آن برسید بنویسید. خیالاتتان را تجزیه و تحلیل کنید تا تشخیص دهید که امیدوارید با تحقق آنها به چه احساسی دست پیدا کنید. بعد یک کار را مشخص کنید که با انجام دادنش بطور روزانه بتوانید همان احساسی را که دنبالش هستید در خودتان بوجود آورید. البته خودتان را متعهد کنید که صد در صد مسؤل آفرینش احساس مطلوبتان باشید.
برگرفته از : بهترین سال زندگی ( دبی فورد )
به نقل از : success.blogfa.com

